تبلیغات
در اضطراب دستان پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست! - مرگ تدریجی
در اضطراب دستان پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست!
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مرداد 1389 توسط نرگس

وقتی خبر مرگ کسی رو می شنوی که دقیقا همون بیماری رو داشته که تو داری ، یه دفعه ترس میاد و مهمون دلت می شه اون وقته که می ریزی بهم ، نمیدونی باید چی کار کنی، به چی فکر کنی ، به کی بگی !

چقدر دردناکه ، که خبر مرگ کسی باعث می شه نگاهت به زندگی فرق کنه. ثانیه ها، دقیقه ها برات ارزشمند بشه ، زمان مثه برق برای تو  بگذره و تو هیچ کاری از دستت ساخته نباشه ، تمام لحظات بوی مرگ به خودشون بگیرن ، زندگی طعم واقعیش رو به تو بچشونه  و تو این طعم رو دوست نداشته باشی  ولی دست روزگار اونو مثه یه داروی تلخ به اجبار به خوردت بده و بعد تمام سلولهای بدنت به زبون بیان و بگن آخ اما تو دم نزنی ، خورد بشی اما صدات در نیاد ، چون نمیدونی باید پیش کی در بیاد به کی می تونی بگی که تو رو باور کنه حرفاتو باور کنه درکت کنه و تو رو بفهمه.

انقدر پیش خودت فکر می کنی تا یکی رو پیدا می کنی که واقعا قبولت داره واقعا قبولش داری ، اما حالا که پیداش کردی دلت نمیاد که بهش بگی،با خودت می گی هر کی غم و غصه ی خودش رو داره برای چی باید غم و غصه های یک نفر رو زیاد کنم در حالی که هیچ تلاشی برای کم کردنشون نکردم.

بی خیال می شی،سنگ صبورت می شه خودت ، گریه ات، خدات، خدایی – که خودمونیم-گاهی وقتا به حضورش شک میکنی خصوصا این جور موقع ها،وقتی که ناراحتی ، تنهایی ، غم وغصه هاتو دیگه نمی تونی با انگشت های دستت بشمری ، وقتی انگشت برای شمردن کم میاری والسلام وقتی می خوری به بن بست.

چقدر سخته گفتن این حرف به کسی ، که آقاجون می ترسم ،می ترسم بمیرم قبل از اینکه به آرزوهام برسم.وقتی کار به جاهای باریک می کشه می گی بی خیال آرزو، خدایا من فقط برسم کارای نیمه تموممو تموم کنم همین !

می ترسی این حرفارو به کسی بزنی چون می ترسی انگ ترسو، مایوس، نا امید، بی ایمان  بهت بخوره، تو فقط می ترسی، یه ترس طبیعی داری که هرکس تو شرایط تو باشه همین ترسو داره ولی کسی  به این موضوع توجه نمی کنه ،کسی حتی برای یک دقیقه هم که شده خودشو جای تو نمی ذاره تا بفهمه که تو چی می کشی.

چقدر سخته که تو با سنگینی اون همه غصه باید تنها قدم برداری،درست تو لحظه ای که بیشتر از همیشه به بقیه نیاز داری.

چقدر سخته یه عالم حرف پشت لبات سنگینی کنه، لبات بلرزه ، اشک تو چشات حلقه بزنه ،بغض کنی ، اما دم نزنی و کلمه ای از اون حرفای تل اتبار شده پشت لبات بیرون نیاد.

سخته ثانیه هارو شمردن تا این که ببینی کی تو و دغدغه هات ، تو و سنگینی غصه هات به زیر یه خروار خاک فرو می رین

کی دوباره آرامش به تو برمی گرده؟

اما خود این آرامش هم  ترسناکه ، بوی مرگ میده ، جنسش با جنس آرامش هایی که قبلا داشتی فرق می کنه.

و اون وقت تو دیگه حتی آرزوی رسیدن به آرامش رو هم نمی کنی،چون می ترسی طعم تلخی داشته باشه ، طعمی هم طعم مرگ !

و اون وقته که بدون اینکه بفهمی می میری ،چون دیگه هیچ آرزویی نداری و انسان بدون آرزو  یعنی خود مرگ !

پ.ن : تقدیم به کسی که ذره ذره آب می شه اما صداش در نمیاد، تا نکنه خدایی نکرده کسی ناراحت بشه.تا یه وقت اونایی که بهش تکیه کردن ترس برشون نداره.کسی که تو ماه رمضان بیشتر از هر کسی بهش فکر می کنم ، نگرانشم ،کسی که درد داره اما روزه می گیره چون تو کل سال دلش به همین ماه خوشه و کارای خوبی که تو این ماه انجام میده

پ.ن : خدا ایشالا عزیز شما رو همیشه ی خدا سالم و سلامت نگه داره،خواهشا سر سفره ی افطار،شب های احیا ،خلاصه هر وقت که یاد خواهر کوچیکتون افتادین برای عزیزش دعا کنین !




طبقه بندی: حرف های نگفتنی ته دلم...، 
درباره وبلاگ

پله اضطراری
در این خیابان
افتادن در جرم نوشتن

موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
.com/cod/fal/05.js”>
قالب وبلاگ