تبلیغات
در اضطراب دستان پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست!
در اضطراب دستان پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست!
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 آذر 1391 توسط نرگس

و چقدر حرف برای گفتن داریم من و تو، زمانی که رو به روی هم نشسته ایم :
با دهان های بسته و
چشمانی باز
در حسرت آواز
خیره به این همه ناپیدا، این همه راز ....
و هنوز هم حرف هایی هست که می شود موکول به روزهایی دراز
روزهایی که گل میدهد نی
گل هایی ناز ... !!!!



نوشته شده در تاریخ شنبه 7 خرداد 1390 توسط نرگس

امروز بهترین روز عمرم بود!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط نرگس

هر چی فکر کردم به مناسبت تولدم چی بذارم روی وبلاگم چیزی زیباتر از متنی که پارسال گذاشتم به نظرم نرسید، به همین خاطر لینک زیرو گذاشتم که اگه خواستین دوباره اون متن بخونین، اگرم نخواستین که وقتتون رو بیشتر از این نمی گیرم:

                                      تولدم مبارک!!!!



نوشته شده در تاریخ جمعه 5 فروردین 1390 توسط نرگس

می گویند امروز یا باران می آید یا کسی!

اگر باران بیاید و تو هم بیایی گویم ابرها در اشتیاق دیدار مجددت اشک شوق می بارند.

اگر باران بیاید و تو نیایی گویم ابرها در نبود تو گریسته اند.

و اگر تو بیایی و باران نیاید ابرها را سرزنش می کنم که چرا راه را برایت آب و جارو نکرده اند،هوا را برای تو عاشقانه نکرده اند؟

و آن گاه خودم برایت می بارم تا بدانی برای دیدارت از ابرها مشتاق ترم

هوای چشمان  من ابری است برای تو ای نازنین !

کافی است بیایی تا ببینی چگونه برایت دریا دریا می بارم  ای خوب من!

اینجا هوا بارانی  بارانی است کافی است بیایی...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 اسفند 1389 توسط نرگس

برای فهمیدن یک عمر

گاهی یک لحظه بس است

لحظه ای که در آن ممکن است کلامی رد و بدل نشود

ممکن است هیچ کس حضور نداشته باشد:

تنها،

        روی تاب حیاط می نشینی،

       با پاهایت تاب را تکان می دهی

       و به عقب می روی

                               .......

تا به جلو بیایی،

                      کلی گذشته است

و تو

       می بینی

اگر بخواهی تاب را دوباره تکان دهی،

باید به جای نخست برگردی

و برای رسیدن به آن لحظه،

                                       یک عمر هم کافی نیست.

                                          

                                                                                          مهدی منصوری

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 13 اسفند 1389 توسط نرگس

گاهی وقت ها دلم می خواد به یه صدا تکیه کنم

به یه لبخند

-به یه نور

به یه دوست-

به  یه پشت که پشتم خالیه!!

 




طبقه بندی: حرف های نگفتنی ته دلم...، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 اسفند 1389 توسط نرگس

سلام  به همه ی دوستای عزیزم!!!

عذر تقصیر بابت غیبت طولانی مدتی که داشتم ولی این بار اومدم که بمونم(فکر کنم این جمله رو یه بار دیگه ام به کار بردم)!!!

ولی این بار دیگه سر قولم هستم!!

دلم برای همه ی عزیزانی که تو کوچه های دلم قدم میزدن و دلنوشته هامو بی منت می خوندن و رو در و دیوار دلم برام یادگاری می نوشتن تنگ شده بود

خلاصه این که خیلی خوشحالم از اینکه برگشتم و امیدوارم شما هم به بزرگواری خودتون منو ببخشین، سپاسگزارم!!!



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 شهریور 1389 توسط نرگس

هر وقت می خواهیم برنامه سفر بگذاریم،به رضا که یکی از نزدیک ترین دوستانم زنگ می زنم .رضا هیچ وقت نمی پرسد: کجا می رویم؟ در عوض می پرسد: کیا میان؟ می پرسم : نمی خوای بدونی کجا می رویم؟ رضا می گوید نه فقط بگو کیا میان؟رضا اعتقاد دارد مکان سفر اهمیتی ندارد .مهم آدمهایی هستند که با ما در سفر همراه می شوند؟

دوست،تقدیر گریز ناپذیر ما نیست.برادر،خواهر،پسرخاله و دخترعمو نیست  که آش کشک خاله باشد.دوستی اتنخاب است،انتخابی دو طرفه  که حد و مرز و نوع آن به وسیله  همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند ،تعریف می شود .  با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه ،می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم  و سکوت کنیم.  با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود دردل هم نکرد و بدانیم که می داند.از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم ، با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم  و او داشت ،دوباره قرض بگیریم.با دوستانمان می توانیم بگوییم امشب بیا خونه ما ، دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم امشب نیا حوصله ندارم.با دوستانمان می توانیم  بخندیم، می توانیم گریه کنیم ، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم ، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم،می توانیم شادی کنیم ،می توانیم غمگین شویم، می توانیم دعوا کنیم، می توانیم در عروسی خواهر یا برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم خواهر یا برادر خودمان دارد ازدواج می کند و اگر عزیزی از عزیزان دوستمان مرد ،لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عذا بدانیم .با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم ، می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده ؟ بگوییم حرف نزن فقط پاشو بیا اینجا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی پا شد و آمد ، خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم. با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

یکی از دوستانم قرار است برای ادامه تحصیل برود کانادا، کلی برنامه ریزی کرده، کلی زحمت کشیده، کلی خرج کرده و حالا که همه چیز مهیای سفر است، ناراحت است.می پرسم چرا ناراحتی؟ میگوید آخه دوستامو چه کار کنم؟همشون اینجان.

                                                                                                         سروش صحت




طبقه بندی: حرف های نگفتنی ته دلم...، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مرداد 1389 توسط نرگس

وقتی خبر مرگ کسی رو می شنوی که دقیقا همون بیماری رو داشته که تو داری ، یه دفعه ترس میاد و مهمون دلت می شه اون وقته که می ریزی بهم ، نمیدونی باید چی کار کنی، به چی فکر کنی ، به کی بگی !

چقدر دردناکه ، که خبر مرگ کسی باعث می شه نگاهت به زندگی فرق کنه. ثانیه ها، دقیقه ها برات ارزشمند بشه ، زمان مثه برق برای تو  بگذره و تو هیچ کاری از دستت ساخته نباشه ، تمام لحظات بوی مرگ به خودشون بگیرن ، زندگی طعم واقعیش رو به تو بچشونه  و تو این طعم رو دوست نداشته باشی  ولی دست روزگار اونو مثه یه داروی تلخ به اجبار به خوردت بده و بعد تمام سلولهای بدنت به زبون بیان و بگن آخ اما تو دم نزنی ، خورد بشی اما صدات در نیاد ، چون نمیدونی باید پیش کی در بیاد به کی می تونی بگی که تو رو باور کنه حرفاتو باور کنه درکت کنه و تو رو بفهمه.

انقدر پیش خودت فکر می کنی تا یکی رو پیدا می کنی که واقعا قبولت داره واقعا قبولش داری ، اما حالا که پیداش کردی دلت نمیاد که بهش بگی،با خودت می گی هر کی غم و غصه ی خودش رو داره برای چی باید غم و غصه های یک نفر رو زیاد کنم در حالی که هیچ تلاشی برای کم کردنشون نکردم.

بی خیال می شی،سنگ صبورت می شه خودت ، گریه ات، خدات، خدایی – که خودمونیم-گاهی وقتا به حضورش شک میکنی خصوصا این جور موقع ها،وقتی که ناراحتی ، تنهایی ، غم وغصه هاتو دیگه نمی تونی با انگشت های دستت بشمری ، وقتی انگشت برای شمردن کم میاری والسلام وقتی می خوری به بن بست.

چقدر سخته گفتن این حرف به کسی ، که آقاجون می ترسم ،می ترسم بمیرم قبل از اینکه به آرزوهام برسم.وقتی کار به جاهای باریک می کشه می گی بی خیال آرزو، خدایا من فقط برسم کارای نیمه تموممو تموم کنم همین !

می ترسی این حرفارو به کسی بزنی چون می ترسی انگ ترسو، مایوس، نا امید، بی ایمان  بهت بخوره، تو فقط می ترسی، یه ترس طبیعی داری که هرکس تو شرایط تو باشه همین ترسو داره ولی کسی  به این موضوع توجه نمی کنه ،کسی حتی برای یک دقیقه هم که شده خودشو جای تو نمی ذاره تا بفهمه که تو چی می کشی.

چقدر سخته که تو با سنگینی اون همه غصه باید تنها قدم برداری،درست تو لحظه ای که بیشتر از همیشه به بقیه نیاز داری.

چقدر سخته یه عالم حرف پشت لبات سنگینی کنه، لبات بلرزه ، اشک تو چشات حلقه بزنه ،بغض کنی ، اما دم نزنی و کلمه ای از اون حرفای تل اتبار شده پشت لبات بیرون نیاد.

سخته ثانیه هارو شمردن تا این که ببینی کی تو و دغدغه هات ، تو و سنگینی غصه هات به زیر یه خروار خاک فرو می رین

کی دوباره آرامش به تو برمی گرده؟

اما خود این آرامش هم  ترسناکه ، بوی مرگ میده ، جنسش با جنس آرامش هایی که قبلا داشتی فرق می کنه.

و اون وقت تو دیگه حتی آرزوی رسیدن به آرامش رو هم نمی کنی،چون می ترسی طعم تلخی داشته باشه ، طعمی هم طعم مرگ !

و اون وقته که بدون اینکه بفهمی می میری ،چون دیگه هیچ آرزویی نداری و انسان بدون آرزو  یعنی خود مرگ !

پ.ن : تقدیم به کسی که ذره ذره آب می شه اما صداش در نمیاد، تا نکنه خدایی نکرده کسی ناراحت بشه.تا یه وقت اونایی که بهش تکیه کردن ترس برشون نداره.کسی که تو ماه رمضان بیشتر از هر کسی بهش فکر می کنم ، نگرانشم ،کسی که درد داره اما روزه می گیره چون تو کل سال دلش به همین ماه خوشه و کارای خوبی که تو این ماه انجام میده

پ.ن : خدا ایشالا عزیز شما رو همیشه ی خدا سالم و سلامت نگه داره،خواهشا سر سفره ی افطار،شب های احیا ،خلاصه هر وقت که یاد خواهر کوچیکتون افتادین برای عزیزش دعا کنین !




طبقه بندی: حرف های نگفتنی ته دلم...، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1389 توسط نرگس

و من می توانم آرام پشت این عینک دودی چشمانم را بر هم بگذارم

و دقایقی و شاید هم ساعتی از همهمه های بیهوده ی اطرافم پشت این عینک دودی در امان بمانم

می توانم از نگاههای مردم که بی نهایت آزام می دهد در امان باشم

می توانم ببینم بدون آن که دیده شوم

و من می توانم برای رفع بلا صدقه بدهم بدون آن که ریا شود

می توانم با دیدن یک گربه جیغ بکشم و بدون هراس از چیزی از آن بترسم بدون آن که مرابه سخره بگیرند

می توانم مریض شوم،به داروخانه بروم و دارو بخرم بدون آن که ترد شوم

و حتی می توانم پشت این عینک دودی آسوده نفس بکشم بدون آن که کسی با نگاهش به من بگوید چرا نفس می کشی؟

چه لذتی در پشت این عینک دودی نهفته است که من می توانم در پشت آن ساعتی بیارامم

لذتی به اندازه ی لذت ناشناس بودن




طبقه بندی: حرف های نگفتنی ته دلم...، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط نرگس

هوا سرده شومینه روشنه و چایی روی پیشخون داره رنگ سردی هوا رو به خودش می گیره اونم می خواد سرد بشه تا هم رنگ جماعت بشه هم رنگ برگ های پاییزی که صدای خش خششون همیشه تو گوشمه.

شب ها قبل از اینکه به خواب فرو برم رفتگر محل منو به سمفونیه برگ های پاییزی دعوت می کنه سمفونیه دردناک و گوش خراش خورد شدن برگ های پاییزی آره سمفونیه دردناک خورد شدن...

ولی این سمفونی به پایان نمی رسه و بارها و بارها توی روز تکرار می شه...

 توی روز بارها و بارها عابر خسته ی راه پاهای خودش رو بی پروا روی اون ها میذاره و بی پروا مسبب خورد شدن اون ها می شه اما صدای شکستن و خورد شدن برگ ها اون رو از خورد کردن منع نمی کنه و و اون به گامهای بیهوده ی خودش بیهوده ادامه میده چرا که صدای شکستن قلبش مثه زنگ توی گوشش می پیچه و به صداهای دیگه اجازه ی شنیده شدن نمیده و دیگه جایی برای شنیده شدن صدای خورد شدن برگ های زرد پاییزی نمیذاره ورنگ زرد برگ ها براش عادی می شه و خزون و پاییز براش همیشگی...

 و چایی سرد می شه ...

چه طعم تلخی داره چای سرد....   

 تقدیم به وبلاگ نازنینم که زیر قدم های بی پروا و بیهوده ی من خورد شد  و دم نزد و آروم آروم برای خودش رشد کرد و یک ساله شد!

    تولدت مبارک نازنینم




طبقه بندی: حرف های نگفتنی ته دلم...، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 فروردین 1389 توسط نرگس

دلم به وسعت آسمان آبی است

پرتو خورشید

در نگاهم می نشیند و

من سبز می شوم.

و من همچون زمین و زمان بهاری دیگر را تجربه می کنم.

آری اینک این منم که دوباره شکوفا می شوم.

باری دیگر در انتظار پرندگان مهاجر می نشینم

تا بازگردند و آواز هایشان را نثارم کنند.

آری در همان لحظه است که از زمین و زمان هدیه خواهم گرفت

و همه در جشن تولد من دست زنان و پای کوبان به سرور خواهیم نشست.

و سوار بر اسب سپید زمان می روم تا خزانی دیگر

می روم تا اشتیاق بهاری دیگر

تا سیاهی برگی دیگر از دفتر عمرم

می روم تا دوباره بیایم و بهاری شوم

تا دوباره بهاری ام کنند زمان و زمین و آسمان و هر چه در آنهاست ...

تا دوباره به سرور بنشینیم.

مالامال شوم از سرسبزی

سبدی جمع کنم از لبخند

تن بشویم از آلودگی ها ی راه

تا دوباره سپید شوم

همانند روز اول

تا دیگران به تماشایم بنشینند و به سرور...

          بهار نوزدهم نیز بگذشت!

پ.ن:تولدم مبارک!




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 فروردین 1389 توسط نرگس

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش بحال روزگار

 

خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز

 

خوش بحال جام لبریز از شراب

خوش بحال آفتاب

 

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی بکام

باده‌ی رنگین نمی‌بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است؛

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ…

 

فریدون مشیری

 

      

پ.ن :پشت دروازه سرما بهار ایستاده است

دور باد از دلهامان اندوه

و پایدار باد آن شادی ها که دریغا

همواره اندک و زود گذرند!




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 بهمن 1388 توسط نرگس

به که دل باید بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است!

هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را پاسخ گوید!

نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر قدمی راه محبت پوید!

خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است!

همه گلچین امروزند!

به که دل باید بست؟

به که دل باید بست؟

پ . ن :شهادت پیامبر اکرم(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع)تسلیت باد.




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 بهمن 1388 توسط نرگس

فراسوی همه دلتنگی ها خدایی است که داشتنش جبران همه نداشته هاست!

              




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 بهمن 1388 توسط نرگس

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسم تلخی بر لب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم تا بزرگترین غمم شکستن نوک مدادم بود.

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم تا همه رعایت سن و سالم را می کردند.

ای کاش کودک بودم تا بیشتر به من توجه می کردند.

ای کاش کودک بودم تا می توانستم جلوی همه گریه کنم  و درد های وجودم را با صدای بلند فریاد زنم تا دست های مهربان مادرم اشکانم را پاک می کرد و مرا دلداری می داد نه اینکه مجبور باشم در پنهان بگریم.

ای کاش کودک بودم تا وقتی کسی همبازی ام را از من می گرفت بازی جدیدی را به او یاد می دادم تا باز هم کنار من بماند نه اینکه مجبور باشم دست روی دست بگذارم و تنها به رفتنش بنگرم.

ای کاش کودک بودم تا وقتی از دست کسی ناراحت می شدم خیلی راحت با قهر کردن آن را از ناراحتی خود باخبر می کردم.

   




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 دی 1388 توسط نرگس
شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!
ای نگهبانان آزادی!
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،
سرب داغ!
موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!
گرنه کورید و نه کر،
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،
بشنوید و بنگرید:
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،
کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است;
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را ،بردباری می کنند!
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد ،
خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشکهایم ،باز،- نومیدانه- خواهش می کنم:
بس کنید!
بس کنید!
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!
بس کنید
 
 
فریدون مشیری



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 26 دی 1388 توسط نرگس

از باغ می‌برند چراغانی‌ات كنند
تا كاج جشن‌های زمستانی‌ات كنند


پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه كه بارانی‌ات كنند


یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند كه زندانی‌ات كنند

ای گل گمان مكن به شب جشن می‌روی
شاید به خاك مرده‌ای ارزانی‌ات كنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


آب طلب نكرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است كه قربانی‌ات كنند

 

فاضل نظری




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 آذر 1388 توسط نرگس

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است




طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 مرداد 1388 توسط نرگس

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 
                                                                              

قیصر امین‌پور




طبقه بندی:
درباره وبلاگ

پله اضطراری
در این خیابان
افتادن در جرم نوشتن

موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
.com/cod/fal/05.js”>
قالب وبلاگ